![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تقدیم به پریسا خانم

عکس گل رز


گلهای سفید زیبا


عکس گلهای زیبا



زیباترین گل های دنیا

عکس گل بابونه




عکس دسته گل زیبا


عکس گلدان گل






عکس دسته گل رز سفید






باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد تو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
ان شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
چاهارتا شرعن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی ذی شد و دوماد شد

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ

الو سلام.
-سلام جانم بفرمایید.
-مرکز همسر یابیه؟
-بله عزیزم.
-من یه زن میخواستم.
-چشم فدات شم. دادم الان با پیک بیاد در خونه !!!!! مرتیکه مگه زنگ زدی پیتزا فروشی؟
- خوب چی باید بگم؟
- بابا یه کم مقدمه چینی کن بعد برو سر حرف اصلی.
- آهان .عرضم به حضور شما که از آنجایی که در دین مبین اسلام تاکید خاصی بر اهمیت ازدواج و نکاح گردیده و بنده هم جوانی مایل به تشکیل خانواده میباشم لذا برآن شدم که با مساعدت شما قدم به وادی تاهل بگذارم . خوبه؟
- حالا شد یه چیزی . حالا پسرم شما چند سالته؟
- 37 سال !
- زکی.همچین گفت جوون فکر کردیم 20 سالشه . عمرت از عمر خر هم درازتر شده تازه یاد زن گرفتن افتادی ؟
- خب دیگه.امکانات ما الان جور شده.
- حالا من باید چیکار کنم؟
- هیچی عزیزم. ما برات یه همسر خوب جور میکنیم.
- حالا اونجا چه جور همسرایی دارین؟
- بگو چجور نداریم؟ عرض کنم که یه مورد داریم تووپ ! یه دختر ناز 20 ساله هلو ! دور کمر 40.!!!! ببینیش آب از دهنت راه میفته! واسه شما میکنه به عبارتی 4000 سکه مهریه و یه پنت هاوس طرفای الهیه. ماشینم کمتر از مرسدس و ب.ام.و قبول نیست.
- آقا مگه داری با پسر بیل گیتس حرف میزنی؟ این دری وریا چیه؟
- خب داداش چرا جوش میاری؟ یه مورد دارم خوراک ! یه خانوم 25 ساله. لیسانس نانوشیمی صنعتی و اولترا سونیک مدار بسته! قد و هیکل و قیافه هم که ماشا ا...ایشون چون فرهنگی و تحصیل کرده هستن 3800 تا سکه و یه خونه تو جردن خرجشونه! ماشین هم در حد آزرا و کمری قبوله!
- داداش مگه سر گردنه است؟
- خب عزیزم گرفتن این مدرکا و ساختن اون هیکلا خرج داره دیگه. تازه بقول کنفسیوس اون بدنو نساخته که مفت بده دست هر عمله ای!
- آره خوب راست میگیا . حالا بیا پایینتر ببینیم چی میشه.
- باشه.یکم صبر کن.... آهان این دیگه اکازیونه. یه خانوم 33 ساله.کارمند بانکه و از هر انگشتش فکر کنم چند تایی هنر بریزه! اونو میتونم با 2800 تا سکه و یه آپارتمان حوالی ستارخان واست قولنامه کنم. یه پرایدی. پژویی هم باشه چه بهتر.
- راستش من ماشین یه کم برام سخته....
- خب بابا فهمیدم. یه خانومی هست 38 سالشه. قیافش بدک نیست. فقط یه 40 کیلویی اضافه وزن داره. عوضش اعتقاد راسخ داره که مادیات در زندگی مهم نیست و عشق مهمه ! 1400 تا سکه و یه خونه حوالی میدون خراسون هم واسش کافیه! با تاکسی هم حال میکنه حسابی!
- راستش اگه یکم دیگه بیای پایین ممنون میشم....
- لا ا.... صبرکن من این زیرو ببینم. آهان. این دیگه راسته کار خودته. یه خانوم نجیب و اصیل و بساز .45 سالشه .البته نباید اونقدر ظاهر بین باشی که از قیافش بترسی! چیزای مهمتری هم تو زندگی هست. یه آلونکی حوالی پاکدشت و یه لقمه نون براش ایده آله. تازه چون میخواد وزن کم کنه اهل ماشین نیست. از اینجا تا چابهار هم پیاده ببریش صداش در نمیاد! اگه اینم رد کنی واسه بقیه عمرت باید بیای ننه بزرگ منو عقد کنی!
- خیله خب. گویا چاره ای نیست. ببینم من کی بیام برای صحبت با ایشون؟
- صحبت واسه چی؟
- واسه تفاهم و این حرفا دیگه.
- ساکت بابا ... مرد حسابی گویا تو باغ نیستیا. این حرفا واسه تو فیلماست.
- راست میگیا. خب پس من فردا با شناسنامه میام واسه عقد!
- مبارکه انشااله

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.
حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.
در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.
از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد
من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.
همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!
اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!
البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
اين بود انشاي من.










:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
میگن هیچ عشقیتو دنیا مثله عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما از خیالت رفتی نیست
داغ عشق هیشکی مثله اون که پس میزنتت نیست
چه بده تنها شی وقتی هیچ کسی هم قدمت نیست
می گن هیچ عشقی تو دنیا مثله عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست
چقده سخته بدونی اون که میخواییش نمیمونه
که دلش یه جای دیگس و همه وجودش ماله اونه
چه بده برای اون که جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم بگه میخوام که نباشی
حقیقت داره یا خوابه که دستات تویه دستاشه
محاله اون نمیتونه مثله من عاشقت باشه
باهاش خوشبختو ارومی سرت رو شونه ی اونه
یه روزی ماله من بودی ولی اینو نمیدونه
نمیدونه که دستت تو تو دستهای منم بوده
بهش بگو که اغوشت یه وقت جایه منم بوده
بگو چی بینه ما بوده سره عشقت چی اوردی
اونم حرفاتو باور کرد واسه اونم قسم خوردی
منو یادت میاد یانه همون که عاشقش بودی
چقدر راحت یکی دیگه جامو پرکرد به این زودی
چقدر راحت یکی دیگه جامو پرکرد به این زودی


























ای تو نهایت غـرور عاشقانه ی دلم
ای تو همه بهانه ی شروع هر ترانه ام
با تـوام با تو که راز هـر سـکوتـی
با توام با تو که مـثل کـوه پر غروری
ای هنوز با من غریبه ای تو با خودت غریبه
نذاراین چشمای خستم تب بارونی بگیره
با توام ای آسمان مهربانی
ای قرار لحظه های بیقراری
حیفه یادت تودل من زیرخاک وسنگ بپوسه
مثل من غریبه باشه یا بمونه بی نشونه
تو را می سپارم به مجنون اون که عاشق همیشه
تاابد لیلی بمونی چون که بی وفا نمیشه
تو را بخشیدم بدونی از همه عاشق ترینم
بذاراین بازی تموم شه دارم ازغصه می میرم
دست هایت ، بوی باران می دهد
چون طراوت بر گل و کوه و چمن
ای شکوفه سار قلب عاشقم، امید من
آرزوهای مرا در میان دست هایت سبز کن
:::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::
خانه ای و خسته ای ...خواب هم امان نمی دهد ...
کارها و حرف های بیخودی...
زلزله!، ساعت ١٤ ...
فکر مشق های تازه ات ....
فیلم های روی پرده جدید....
یا ندیدن تئاتر ....
یا کتابهایی که روی هم خاک می خورند!
.... یا زیارت دو هفته پیش ...
.... یا نرفتن شمال ...
یا که فرق بین کار و چیدن مدام یک گیاه ، دور قاب یک مدیر!
یا چرا تمام ماهواره ها ، بی دلیل!....
یا کدام مدرسه ، تا سه چار سال بعد....
یا چرا هنوز، عده ای، کودکند .... کودکی بهانه گیر و بی ادب !
یا که پارسا چرا، پشت هم، ساعت دوازده، روی بام خانه مان ، جست و خیز می کند؟
یا که رفتگر چرا ،بی دلیل زنگ می زند ...
یا خدا، باز روبروی خانه مان نشسته است... خواب هم امان نمی دهد!
سیــــــــــــــــامک ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ فاطـــــــــــــــمه
|
نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم |
|
در این سراب فنا چشمه حیات منم |
|
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من |
|
به عاقبت به من آیی که منتهات منم |
|
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی |
|
که نقش بند سراپرده رضات منم |
|
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی |
|
مرو به خشک که دریای باصفات منم |
|
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند |
|
که آتش و تبش و گرمی هوات منم |
|
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند |
|
که گم کنی که سرچشمه صفات منم |
|
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت |
|
نظام گیرد خلاق بیجهات منم |
|
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست |
|
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم |
سیــــــــــــــــامک ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ فاطـــــــــــــــمه
غروب بود... و هر که بود رفته بود...
و هر چه با ترانه ای میان ما نشسته بود هم...
تو بودی و هوای خوب بودنت... و گونه های خیس و چشمهای منتظر...
کلام رفت و باز هم ...
سکوت وجاری زلال آسمان ...
اذان...
بیا کنار سروها ...
و بیدها ...
و شاخه ها ....
و بوته ها ....
نماز را اقامه کن ! تمام کن!
سلام بر من و تو و هر آن که خوب در جهان ...
غروب بود... و هر که بود رفته بود...
سیــــــــــــــــامک ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ فاطـــــــــــــــمه
|
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند | ||
|
حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد |
|
علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند |
|
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی |
|
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند |
|
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط |
|
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند |
|
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را |
|
که مدتی ببریدند و بازپیوستند |
|
به در نمیرود از خانگه یکی هشیار |
|
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند |
|
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست |
|
که سروهای چمن پیش قامتش پستند |
|
اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست |
|
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند |
|
مثال راکب دریاست حال کشته عشق |
|
به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند |
|
به سرو گفت کسی میوهای نمیآری |
|
جواب داد که آزادگان تهی دستند |
|
به راه عقل برفتند سعدیا بسیار |
|
که ره به عالم دیوانگان ندانستند |
سیــــــــــــــــامک ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ فاطـــــــــــــــمه
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد
بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد
بگذار گناه هوس آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد
مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد
ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی نادیده که دادند نباشد
یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد
آشوب،همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد
درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگهای تو هرچند نباشد
من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد
...
وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
من نه خود می روم ، او مرا می کشد
کاه سرگشته را کهربا می کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم دست و پا می زنم می رباید سرم گفتم این عشق اگر واگذارد مرا گفتم این گوش تو خفته زیر زبان گفت از آن پیش تر این مشام نهان لذت نان شدن زیر دندان او سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
دامنم را به قهر از قفا می کشد
سر رها می کنم دست و پا می کشد
گفت اگر واگذارم وفا می کشد
حرف ناگفته را از خفا می کشد
بوی اندیشه را در هوا می کشد
گندمم را سوی آسیا می کشد
در پی اش می روم تا کجا می کشد
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم /وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم /وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج /هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من /صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم/زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما/خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی/سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم/من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان/تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان/آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی/چون خاک را عنبرکنم چون خار را عبهرکنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی /حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
مختار!
راهی نمانده است
همین امشب
از سریال بیرون بزن
پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند
با کمک سازمان ملل
بیرون بزن
با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان
که نشسته اند پای گیرنده هایشان
و با همین شمشیرها
که در دست فرزندان مالک است
به جنگ شمر برویم
و شمر همین آل خلیفه است
همین عبدالله است و همین عبیدالله
و شمر همین شورای اعراب اند
که منجنیق آورده اند در بحرین
و” آیات” خدا را می کشند و لگدمال می کنند
وگرنه اهل سنت با مایند
و عاشقان رسول الله با مایند
تنها شمر و سنان
با آل سعود و آل خلیفه
با آل شکم و آل حرام آن سویند
و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند
و آل بی بی سی
همیشه آن سو بودند
به مختار گفتم چاره ای نمانده
باید از دل سریال بیرون زد
با اسب
با شمشیر
با قایق های تندرو و با شعر
که جهان همین کوفه ست
و عاشقان علی(ع) امشب
بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم عزیزم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم عزیزم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
گفته بودی فردا
پشت این پنجره ها
غنچه ای می روید
و کسی می آید
روشنی می آرد
دیرگاهیست که من
پشت این پنجره ها منتظرم
ولی اینجا حتی
ردپایی هم نیست...
تا بر مژگانت دخیل ببندد
و در سایه داغ هرم نگاهت آرام بگیرد

امشب دوباره
باران نمی بارد...
و من باز هم به پاس تمام نیامدن هایت می آیم
با چتری باز
وچشمانی بسته
در کنار آن نیمکت خالی قدم می زنم
قرار مان که یادت نرفته است
.
خاطره ها زیر یک چتر
با تو از عشق میگفتم
از پشیمانی
و از اینکه فرصتی دوباره هست یا نه ؟!…
در جواب صدایی بی وقفه می گفت:
“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!”
دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!
دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!
دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند.
دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!
دلتنگم...دلتنگ ِتو... !
اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!
امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!
امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...
امروز می خواهمت و تو نیستی...
امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...
دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!
امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...
امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟
کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟
امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!
اندازه ی یک عمر تورا کم دارم
اینجا که شروع تازه تر ٬ یک مرگ است
بگذار که نقطه سر خط بگذارم.
کسی رو دوست داشته باشی
اما نتونی بهش بگی...
دوستت دارم!!!!!!!!!!!!!
گفته بودی :
– یا تو یا هیچکس!!!!
ولی من ساده انگار فراموش کرده بودم
که این روزها هیچکس هم برای خودش کسیست
…کسی حتی مهم تر از من
WHEN LOVE beckons to you, follow him,
Though his ways are hard and steep.
And when his wings enfold you yield to him,
Though the sword hidden among his pinions may wound you.
And when he speaks to you believe in him,
Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.
For even as love is for your growth so is he for your pruning.
Even as he ascends to your height and caresses your tenderest branches that quiver in the sun,
So shall he descend to your roots and shake them in their clinging to the earth.
هنگامی که عشقبه شما اشارتی کرد، از پی اش بروید
هر چند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید
گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید
گر چه ممکن است صدایش رویاهایتان را پراکنده سازد همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند
زیرا عشق همانگونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند
همانگونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزد نوازش می کند
به زمین فرو می رود و ریشه هایتان را که به خاک چسبیده اند، می لرزاند
تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار تــو رد می شم
تنـــم نلــرزد…..
بغضــم نگیــرد…..
به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش
وتو هر لحظه كه از من دوري
من به ويرانگري اين فاصله مي انديشم
در كتاب احساس
واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است
تو توانايي آنرا داري
كه به اين فاجعه
پايان بخشي...
۳0راه واسه روانی کردنه اق پسرا
۱- شلواراشونو واسه یه روز مهم اتو نکنین
۲- تو تافتشون ابرنگ بریزید ۳- در دستشویی رو قفل کنیم و بگیم کلیدش گم شده و دنبالش بگردید ۴- تو خواب ناخوناشونو لاک بزنید ۵- ظهر ها که خوابیدن جفت گوششون بادکنک بترکونید ۶- اسم دوستای مهمشونو از تو گوشیشون پاک کنید ۷- باطری ساعتشونو در بیارید ۸-تیغ ریش تراششون رو در بیارید تا سر کار برن ۹- تو حمام اب سرد رو ببندید از ابگرم کن ۱۰- تکیه گاه صندلی کامپیوتر و دست کاری کنید تا وقتی تکیه میدن شوت شن پایین ۱۱- وقتی خودکار خواستن یه خودکار بی جوهر بشون بدید ۱۲- با قیچی مسواکشونو تیکه تیکه کنید ۱۳- تا رفتن سر کامپیوتر برق خونه ره فطع کنید ۱۴- وقتی درخواست یه لیوان اب کردن اب نمک حل شده بشون بدید تا کوفت کنن ۱۵- اگه وبلاگ دارن تو وبلاگشون فضولی کنید و گوه بزنید بهش ۱۶- دسته چکشونو خط خطی کنید ۱۷- سیم کارت گوشیشو نو در بیارید ۱۸-چوب بستنی دایتی رو با تراش بتراشونیم و نوکشو با مداد سیاه رنگ کنید و به جای مداد بهشون بدید ۱۹- تو ماشینشون کثیف کاری کنید درحد تیم ملی ۲۰- برگه های امتحانیاشونو که والدینشون نشون ندادن نشون بدید ۲۱- توخواب موهاشونو با بابلیس فر کنید ۲۲- پیرهناشونو بندازین تو وای تکس تا حسابی رنگی شن ۲۳- مجبورشون کنید اتاقشونو تمیز کنن ۲۴- وقتی رفتن دست به اب لامپ رو خاموش کنید ۲۵- میز تحریرشونو بهم بریزید ۲۶- شب پتوشونو از روشون بکشید کولر هم بزنید تا یخ بزنن ۲۷- دسته کیلیداشونو از تو جیبشون کش برید تا پشت در علاف بمونن ۲۸ - جوراباشونو لنگه به لنگه بشون بدید ۲۹- توخواب صورتشونو ارایش ۲۴ساعته کنید ۳۰- ته کفششون پونز بزارید تمام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم عزیزم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ فرق پسر ها با دخملاچی چیه؟؟؟؟؟ ۱- پسرها پر ادعان ولی دخترا نه پز میدننه چیزی ۲-به قول خودشون زندگیشونو دوست دارن وما دختر ها هستیم که زود فرار میکنیم و خودکشی میکنیم ولی دخترا جربزه دارن ۳- دخترا اهل تیکه انداختن نیستن و لی پسرا تیکه میندازن در حد تیم ملی ۴-بد قول نیستیم ولی پسرا میزنن زیر بلفاشونو بعد میگن من من گفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!! ۵- پسرا وقتی تصادف میکنن شب از ترس کمربند باباهاشون خونه نمیرن ولی ما میگیم توحال خودمون نبودیم ۶- پسرا کلی دوست دختر دارن ولی بازم تا یه دختر مامانی میبینن از دهنشون اب میریزه ولی ما بیشتر ۵ تا اشغال دور خودمون جمع نمیکنیم ۷-پسرا ترسو ان تا یه کی چاقو لا گردنشون میگیره توهین نشه ها ولی زیر شلواری شون هم تقدیم میکنن ولی ما خانوما تحدید میکنیم بعد هم میگیم هر گوهی که میخوای بخور ۸- اکثرشون جرات خالکوبی ندارن میرن برچسب ادامس بادکنکی میزنن به بازوشون جالب اینکه پزهم میدن که تاتو ولی ما یا میزنیم یا میگیم ننمون نمیزاره و سلام نامه تمام ۹- به دوست دخترشون میگن عاشقتم با اینکه نمیدونن عشق چیه ولی ما دخترا یا با صداقت میگیم یا میزنیم زیرش که شازده علاقه بت ندارم رته ته ۱۰-با بعضیاشون که بهم میزنی تحدیدت میکنن در حالی که نمیدونن چیکار میخوان بکنن ولی ما میگیم به درک ۱۱- زود میخوان اق بالاسر شن (با این دوستت نگردی منفیت میکنه و......) ولی ما غیرت میرتو میخوریم یه اب هم روش ۱۲- بی جنبن شماره ی دوست دختراشونو به رفیقاشون میدن ولی ما میدیم به سطل زباله ی گوشی ۱۳-شلختن شلواراشون تو کمد خواهراشون پیدا میشه جوراباشون هم که از زیر بالششون پیدا میشه بعد هم میگن ما از قنداق خودمونو پیدا میکنیم اره ارواح عمتون ولی ما از حرف زدن ۱۴- مخ جلبک یکی مال پسرا ربع هم زیادشونه ولی ما از یک هم بالاتریم ۱۵- مخ اقتصادیشون لوچه میگن از جیب بابا ماما نا مون کش میریم ولی ما فکر اینده هم میکنیم ۱۶- حرف عاشقونه زورشون میاد بزنن کیلیک کردن رو دوست دارم بعد ه اس میکنن ولی ما قوه ی عشقولانمون قویه ۱۷-بعد خوندن یه مشت زیر لبشون گوه خوری میکنن اونایی هم که شمارمو دارن زنگ میزنن زرزر میکنن ولی ما میگیم ۱-هیچ به نفع ما اره ته ته حالا دم رو کول ده برو که رفتین خوب بچه ها به پسرا بر نخورد که جنبه دار که هستید یا اینم مسخره کنم فعلا اق جذابا ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم عزیزم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوست دارم قبل از سلام بهم بگی دوسم داری دوست دارم بعد خداحافظی بهم بگی عاشقمی دوست دارم قبل یه بوسه رو لبام بهم بگی مال منی دوست دارم بعد از یه خنده بهم بگی با کس دیگه نپری !!!!!!!! دوست دارم قبل یه گریه بهم بگی خاطر خاتم دوست دارم بعد از یه غصه بهم بگی متاسفم من جز تو کس دیگه ای رو دوست ندارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم عزیزم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ای دل من گریه نکن کاری ا زت بر نمیااااااد این دیگه جور در نمیاد ای دل من گریه نکککن کاری ازت بر نمیاد اون دیگه اینور نمیاد ¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ این جمله رو که خوندم یاد بعضیا افتادم که به برزگ بودنشون افتخار می کنن و خیلی راحت همه کاراشون رو با اینکه بزرگ هستن و عقل و درک کافی رو دارن انجام میدن. کاش می تونستیم بعضی عادتهای بچگیمون رو فراموش نکنیم.ی بچه برای نشون دادن محبتش شکلاتشو از دهن خودش در میاره و می خواد به زور بهت بده.به ساده ترین شکل علاقه ومحبتش رو نشون میده حالا ما آدم بزرگا چی؟اگه کسیم بخواد بهمون لطف کنهاینقدر فکرای مختلف می کنیم یا اینکه انتظار داریم همون طوری که ما می خواییم بهمون محبت کنن. کاش میشد در عین پختگی و کمال عادتهای بچگیمون رو داشته باشیم ¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دلم می گیرد از دلگیری مردان تنهایی که شب هنگام سر به زیر افکنده شرم خالی دستان خود را، در کویر مهربانی چاره می جویند ، خجالت می کشم از سجده های رفته بر آدم خدای من چه می گویم ؟؟!! چه سخت است آن زمانی را که می فهمم گمان کردم مسلمانم . . . شنیدم آن صدایی را که می خواند مرا. . . و دیدم خالی دستان بابا را ، که آب و نان نمی آرد، ولیکن آبرو دارد که فقر مردمان تقدیر آنها نیست ، آیا هست ؟ فرو افتادگان را هم خدایی هست آیا نیست ؟ دلم می گیرد از بغض و سکوت وترس انسان ها از آن حسرت که فریاد آوری ، یک آه و از تک سرفه های کودک همسایه مان ، وقتی دوایی نیست و از نمناکی چشمان آن مردی که با دستان خالی از تو می پرسد برای کودک تبدار من ، آیا امیدی هست؟؟ چه شرمی دارم از این وصله های دامن سارا و کفش پاره دارا به هنگامی که تکلیف خودش را از میان پرده های اشک می کاود و می خواند دوباره یک نفر با اسب می آید که مردی از تبار روشنی . . . سارا نمی داند کدامین روز آدینه ولی با بغض می گوید که او یک روز می آید...
................................ .دوستت دارم عزیزم ...................... به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان... لبخندی به ازای هر اشک... دوستی فداکار به ازای هر مشکل... نغمه ای شیرین به ازای هر آه... و اجابتی نزدیک برای هر دعا... جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم ''را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ،خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میدونم عاشقش شدی ![]()
![]()
هرچی تو گریه کنی


هەتاو
پێم خۆشە نەمرم ببینم هەتاو هەوری ڕەش لاچێ وەدەركەوێ ساو
لەبەر بەرۆچكەی هەتاوی بەتین بزانــــم چۆنـــە تام و مانای ژین
ببزوێ خوێنم وەك ئاوی كانــــی وەبــــــــــەر بێ باغم بۆ ئاوەدانی
سەهۆڵ و بەفریش وەتوێن ببنە ئاو لەپڕ هەڵستێ لێفاو و شێــــــــڵاو
لەگەڵ خۆی بەرێ گەند و گەڵای پێیس لەسەر ڕێ لادا ماری كەڕ و سیس
گزینگـــــــی هەتاو گەرم كا زەوی هەڵـــــم هەڵستێ لە بەرز و نەوی
ببارێ نمنم بارانــــــــی ڕەحمەت گوڵ بێنە دەرێ بێدەرد و زەحمەت
بە تیشكی ڕۆژی ئاسمانی ڕووناك وەبووژێ وڵات بڕەنگێ سەرپاك
سەرزەوی تێكڕا ببێتە گوڵــــزار بەستێن بكرێتە مێرگ و مێر غوزار
جووتێری ماندوو بە نیر و ئامـــوور زەوێ بكێڵــــێ بیكا سەروژوور
قەرەی خۆشنشین لە نێو ئاوایی هەڵپەڕێ بیكا بە بەزم و شایی
«هومێد»یش بڕوا بەرەو پیری تاو لەسەر ڕێی نەبن تەپكە و تەڵە و داو
پێمخۆشە نەمرم ببینم هەتاو ڕۆژێ وڵاتم جوان بێتە بەر چاو
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت
سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم
امشب دوباره تو را گم کرده ام
میان آشفته بازار افکار مبهمم
توی کوچه های بی عبور پاییزی
دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را
منتظر نشسته ام
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::

::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام تو من
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::

غریــــبه بود...
آشــــنا شد...
عـــــادت شد...
عـــــشق شد...
هســــتی شد... .........
روزگــــار شد...
خســـــــــته شد....
بی وفــــــا شد...
دور شــــــــد....
بیـــــــگانه شد....
حــــــسرت شد....
فراموش نـــشد... !
آري اين چنين بود قصه
::::::::::::::::::: دوستت دارم عزیزم :::::::::::::::::
اگه یه روز فکر کردی نبودن کسی بهتر از بودنشه ،
چشمات رو ببند واون لحظه ای که اون کنارت نباشه رو به خاطر بیار
.
اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوز دوسش داری
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .
و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .
و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .
و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها
و نپرسيم كجاييم ،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .
و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .
پشت سرنيست فضايي زنده .
پشت سر مرغ نمي خواند .
پشت سر باد نمي آيد .
پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .
پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .
پشت سرخستگي تاريخ است .
پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طمع لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس هیچکس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبن با قلم شرم نوشتند نشد

این همه شتاب؟آخر چرا؟!
به چه می اندیشی که در مسیر رفتن ات ردپای فراموشی بر جای
می گذاری؟حافظه ات را به چه فروختی؟
مقصدت قطعه ی تنهایی است.هیاهو بیهوده است عزیز.گریزی نیست!
گوشم پر شده بود از فریاد های ماندن که شنیدم کسی گفت:
"به جان سکوت قسم..."
جانم تازه شد...!
اندیشه غوغا می کند در هلهله ی سکوت...
![]()
توهم نامیرا بودن اشتباه بزرگی است که روان انسان از حقه ی آن لذت می برد.گونه ای تنفس می کنیم که گویا ریه های ما به اندازه ی هزاران سال اکسیژن جای دارد.
"اریک امانوئل اشمیت"از زبان یکی از شخصیت های نمایشنامه اش حقیقتی به قول خودش بی قواره را چنین بیان می کند او می گوید:"وقتی به یک انسان نگاه می کنم آدمی را می بینم که قرار است بمیرد.برای همین است که نمی دانم خشم چیست واسه همین است که ناسزا نمی گویم که نمی توانم کتک بزنم.زیر پوست و گوشت اسکلت انسان را می بینم."
راست می گفت دروغ ظریف است مثل ظرافت نا میرا بودن و حقیقت بی قواره مثل مرگ...
اگر کمی واقع بین بودیم دیگر دل شکستن عادت نمی شد بی خیالی سنت نمی شد و بی وفایی لذت...
چه خوب می شود اگر به دور از همه ی این توهم ها و واقعیت ها نگاه کسی را دریابیم که در نبودش لحظه های چشمانمان غرق در اشک خواهد بود...
![]()
برای عزیز ترین عزیزم...
به شوق گرمی آغوش یک گلرخ
دل تنگ و خوابگه دنج نیستی رها کردم
به صد بار بارش باران یک احساس
به روی آشنایش تیراژه ی آشتی بنا کردم
شگفت نیست این حادثه عشق است
که سایه ی طوبی به مهر مادری از خاطر برون کردم

عزیزترین عزیزم اول بار بهشت را با مفهوم قدم های تو در یافتم...آرامش را در
آغوشت پیدا کردم ...و این تنها چشمان تو بود که به زبان عشق با من
سخن گفت...بگذار بوسه ی شعر خود را بر قلب بی کرانت بزنم...و واژه ی
احساس خود را در گوش ات زمزمه کنم...دوستت دارم مادر...
وقتی حسین پناهی می گوید:"به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد" لرزه ای بر تنم می افتد.دستانت را به وسعت دلتنگی می فشارم و قلبم نا گاه ناله بر می آورد که ...بمان با من...
![]()
بارد.تمامی آبهای عالم هم تو را باز نخواهند گرداند
.می روی و در افق کوچک و کوچکتر می شوی و من سوسو زدن
سراج قلبم را نظاره می کنم.چشمانم تسلیم نخواهند شد...
آه...این کیست که در گوش من فلسفه ی سرنوشت می بافد؟!
سوگواری نزدیک است...
جامه ی شب بر تن خواهم کرد.صبر خواهم داشت.
شاید یک روز ....................................................نمی دانم...!!!

![]()
آن قدر پیشانی به خاک می نهم تا زمانی که سر بالا می آورم پنجره ی بهار عشقت در برابرم گشوده شده باشد...
قلم به دست آن قدر برایت اشک می ریزم تا خود درون دفترم بگذاری آن واژه که مرا به تو می رساند...
زمانی از مهر مادری در شگفت بودم که یک روح چگونه می تواند تا این حد به بلندای عشق قد بکشد...
اما هنگامی در دریای تحیر غرق شدم که فهمیدم این تنها تو هستی که با چنین وسعت بخشندگی چیزی این چنین با ارزش را می بخشی...
اگر تا واپسین ثانیه عمر سر از سجده ی شکرت بر ندارم باز هم برای بیشمار لحظه بدهکارت خواهم ماند...
باز هم به رسم بخشندگی ات مرا عفو کن زیرا آن سان که تو می خواستی نبودم.
ببخش آن چنان نبودم که بتوانی مرا با افتخار به فرشتگانت نشان دهی.که بگویی:بنگرید این بنده ی من است
این چنین تسلیم این چنین عاشق
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
![]()
در همان زمان نوری از مشرق احساس بر قلب آدم هبوط کرد. دل سرای مهر گردید.حدیث عشق مکتوب و در قلب مکتوم گشت. روزگار برگشت...
آدم از مینو بیرون شد و ...
قصه هجران آغاز گردید...
بیگانگی بود و خاک غریب...به هر چه می نگریست تمثال معشوق بر صفحه اش می دید
گذشت و گذشت...
تا جایی رسید که عاشق تقیه پیشه کرد
آخر که می فهمید رسم عاشقی چیست؟
مذهب عشق به کنار رفت...عشق به خدا نالید...اشک از چشمانش جاری شد و انتقام هزاران بغضی را گرفت که در گلو فشرده شده و ره به بیرون نیافته بودند.گریست و گریست...تا ناگهان...
باران شروع به باریدن گرفت
قطره...قطره...بارید...
آدمی خسته و پشیمان از سنت خویش رسم چتر بربست...سر بالا گرفت و
آغوش باز کرد...قطره ای باران بر گونه اش رقصید...و...
معجزه ی یاد رخ داد...
آدمیان عید شکرانه به پا کردند.رحمت افزون گشت.اما...
دل شکسته عشق را که مرهم خواهد نهاد؟
آدم از حال عشق پریشان گشت.خرمن احساس را پهن کرد و به دلجویی عشق سر سخن گشود...
چنین شد که زلف سخن عشق به کلک شکسته اش شانه خورد...سخن اش ترانه گشت و...
عالمی مدهوش...
![]()
هیس...آرام باش...انگار خدا دارد چیزی می گوید...
صحبت دیدار است
مثل این است که در بی نهایت عشق به انتظار نشسته است
چه طور پاسخ اش دهم...
بی نهایتش را چگونه بیابم...
خداوند متعال به حضرت داود (ع) فرمود:
ای داود اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست.
...
بار خدایا!بر من منت گذار و شوق خویش در دلم بیافکن...

![]()

دلم میگیرد...نمی یابمت...دستانم را به آسمان می برم تا گرمی دستانت مرا از این آشفتگی خشمگین نجات دهد...تصویر دستانت را نمی بینم و آزرده می شوم...
تنهای من...مرا چون تو تاب تنهایی نیست...
دست از من بر نکش...بی حرارت دستانت فرو خواهم ریخت...
فریاد تنهایی مرا بشنو...همچون تو گوش شنوایی نخواهم یافت...
...
...و باز هم مثل همیشه...
مهربان من...تمام دنیا را رها می کنی و سراسیمه به سو یم می آیی تا نکند لحظه ای تنها بمانم...چرا که خود درد تنهایی را کشیده ای...
می آیی نزدیکتر از هر نزدیکی...
و در گوش من آهسته تر از هر آهسته ای می گویی:
آسوده باش..!.
مرا رسم بی وفایی نیست...!
این را می گویی و تحفه ی اشک را درون چشمانم می گذاری...
... و من اشک های خویش را بدرقه ی صدایت میکنم...

![]()
نمی دانستم کجایی از کجا می آیی آخر به کجا میروی؟گاه می دیدمت دست در دست دیگران می آیی و می روی و هر بار از وجودت تنها قطره اشکی در گوشه چشمم باقی می گذاشتی.
دقایقی از تو متنفر می شدم که چه بی رحمی و چه ساعتهایی بود که با فکر تو سپری می شد.به این می اندیشیدم که راز تو در چیست.اما سوالهایم همیشه محکوم به بی پاسخ ماندن بودند.
...روزها و سالها گذشت ومن هیچ گاه تو را از خاطر نبردم.تو یک خیال اجباری برایم هستی.گاه صادقانه می گویم که از تو در هراسم و زمانی خوشبینانه می گویم که تو یک حادثه ی خوشایندی!
میدانم که روزی به پیش من خواهی آمد ولی باور آن قبول کن که سخت است.
می خواهم که دوستت بدارم و تنها شرطی در میان است:که به رسم دوستی با من عهدی ببندی که قبل از آمدنت مرا با خبر سازی.نمیخواهم مرا آشفته ببینی.می خواهم به استقبالت بیایم.می خواهم با دوستانم خداحافظی کنم تا با خیالی آسوده خود را به تو بسپارم. می خواهم وقتی به در خانه می کوبی بدانم این تو هستی که در آن سوی در به انتظار ایستاده ای زیرا از حضور غیر منتظره ات در هراسم.
می خواهم وقتی که برای آخرین بار صدای دو ستانم را می شنوم زمانی که تازه دلنشینی صدایشان مرا مجذوب خود کرده لحظه ای که نمی خواهم هیچ گاه به پایان رسد دلیلی داشته باشم برای جدایی تا در مقابل اصرار آنان بگویم:
مرگ پشت در است...مرا مجالی نیست...!
غم دوری از چشات منو آخر می کشه
به خودم میگم میای بی خودی دلم خوشه
بی خودی فکر میکنم یه روز از راه می رسی
دوباره می بینمت توی اوج بی کسی
بی خودی منتظرت لب جاده می شینم
بی خودی هر ثانیه تورو از دور می بینم
بی خودی دلم خوشه به دوباره دیدنت
ساعتو کوک می کنم لحظه ی رسیدنت
بی خودی حروم میشن لحظه هام به پای تو
تو که دوستم نداری از خیال من برو
غم دوری از چشات دلمو می لرزونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
هیچکسی نمی دونه
غم دوری از چشات منو آخر می کشه
به خودم میگم میای بی خودی دلم خوشه
بی خودی فکر میکنم یه روز از راه می رسی
دوباره می بینمت توی اوج بی کسی
بی خودی حروم میشن لحظه هام به پای تو
تو که دوستم نداری از خیال من برو غم دوری از چشات دلمو می لرزونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
بی ستاره شدمو هیچکسی نمی دونه
هیچکسی نمی دونه
::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم ::::::::::::::::::::::::::::::::::::
دوباره ابرهای گریه نشست ، در فضای چشمانام
بانو! سیاه بپوش وداع نزدیک است
غریبانه میگریم با های های چشمانام
گلوی آسمان َتر شد هنوز هم خیس است
به سوگ نشسته ام در عزای چشمانام
آمدی چه سود ؟ سهراب رفت ز دست
برای کیست گلاب و گل؟ برای چشمانام!
روزی که عاشقات گشتم چه روز خوبی بود
خدا میداند چه میشود فردای چشمانام
گفتی خداحافظ ، دست تکان دادی ، من مُردم
بغضام شکست ، آب شد لابهلای چشمانام
گفتی ناچاری به رفتن ، روزگار این است
روزگار بی وفا بود ، نداشت وفای چشمانام
حالا در چهلمین روز رفتنات هنوز آسمان ابریست
آسمان ببار ! جواب بده «چرا»ی چشمانام...
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه پنهان كردن قلبي است كه به وحشتناك ترين حالت شكسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
بگذار درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگذار بسته بمانند
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
سکوت سرد فاصله ها
تنم را میلرزاند
به یاد روزهایی که
بودنت را نفهمیدم.......!
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
اینـ اشکـ هایـ بیـ دلیلـ منـ
باز همـ تو را بهانه می کنند!
می بینیـ چه شادمانـ بر سرسره گونه هایـ منـ میلغزند؟!
حقـ دارنـد،آخر از زندانـ دلتنگیـ منـ،اینـ بـار همـ گریختـه اند
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
نمی خوام قلبم دیگه مال کسی باشه
نمی خوام دیگه تو دستای کسی باشه
بخدا خستم از این همه نیرنگ
قلب من پس کی میشه مثله همه از سنگ؟
گفتم نرو سنگدل نشو
آخر که دلم می خواد تورو
خندیدو رفت با من نموند
عشق و از این چشمام نخوند
نمی خوام آسمون من ابری باشه
نه دیگه از بارون غم خبری باشه
بخدا بستم پنجره ء روحم
نمی خوام دیگه رو به هیچ احدی واشه
کنج شب بیدارم حال خوبی دارم
از تو و از همه کس از خودم بیذارم
گفتم نرو سنگدل نشو
آخر که دلم می خواد تورو
خندیدو رفت با من نموند
عشق و از این چشمام نخوند
با من نموند
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
خجالت میکشی از من؟برو حرفاتو حاشا کن
نگو همدیگرو دیدیم نگو حرفی زدم باتو
ولی باور بکن سخته نبینم خواب چشماتو
خجالت میکشی از من من این احساسو میدونم
به من بد میکنی اما دوباره با تو میمونم
منو کمتر از اون دیدی که روزی عاشقم باشی
نترسیدی بدون من بری دوباره تنهاشی
از این غمگین و دل خسته چرا بال گریزونی
از این احساس پاک من نگو چیزی نمیدونی
گم شدم توی نگاهت راه برگشتی ندارم
میخوام این بار زندگیمو پای عشق تو بذارم
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
:::::::::::::::::::::::::::::::::: دوستت دارم :::::::::::::::::::::::::::::::::
به دیدن کسی که با تو سر سنگین است مرو . با کسی که سخنت را تکذیب کند گفتگو مکن . برای کسی که گوش ندهد حرف نزن .افلاطون
خنده مستانه